ديدگاه يك استاد قديمي دانشگاه مقيم ايران درباره بحران سياسي كشور

 کيهان لندن

 كيومرث حافظي

آنچه در ايران روي داد توطئه‌اي بود كه رهبران مجازي‌اش ملايان ولي رهبران اصلي‌اش روشنفكران سياسي بودند

در فرودگاه آتاتورك استانبول، در صف دراز مسافرين هواپيماي اِرفرانس به مقصد پاريس، استادم را كه در زمان دانشجوئي در پلي‌تكنيك تهران علاقه فراواني به او داشتم، با اينكه تقريباً چهل سال از آن دوران مي‌گذشت، خيلي زود شناختم. او نه فقط از نظر سواد علمي بلكه از جهت اخلاقي و طرز رفتار با دانشجويان نمونه و ممتاز بود. تعلق خاطر خاص من به اين استاد در آن دوران كه به اقتضاي جواني سر پرشور داشتم بيشتر از آن جهت بود كه او علاوه بر تخصص فني، يك متفكر و صاحب نظر در مسائل اجتماعي نيز بود.

بخاطر دارم در آن روزها كه زمان تدريس اين استاد در آخرين ساعت كلاسهاي دانشكده بود بعد از پايان درس، من و چند نفراز همدوره‌ايهاي علاقمند به مباحث اجتماعي، او را پياده تا خانه‌اش كه در يكي از كوچه‌هاي خيابان نادري واقع بود همراهي مي‌كرديم و در اين فاصله با وي به گفت و شنود درباره اوضاع و احوال كشور مي‌پرداختيم. چند بار هم به منزلش رفتيم و ضمن صرف چاي با او به گفتگو نشستيم. با وجود اينكه دوستان همراه از نظر طرز تفكر و نگاه به مسائل جاري در طيفهاي مختلف قرار داشتند و گاهي اوقات هم كار مباحثه به مجادله محترمانه كشيده مي‌شد ولي استاد هميشه قدرت قانع كردن ما را داشت و انديشه‌هاي راديكال دوره جواني ما توان آن را نداشتند كه با اظهارنظرهاي منطقي او مقابله كنند. در حقيقت، وطن‌پرستي و ايران محوري او بود كه در بحثهاي همه‌جانبه ما را مجاب مي‌كرد. هرچند استاد به بسياري از كردارهاي نظام مستقر انتقاد داشت ولي هرگونه افكار ويرانگرانه را به شدت محكوم مي‌كرد و عقيده داشت كه در كنكاش رسيدن از هيچ به همه‌چيز بايد با ناروائيها بردبارانه برخورد كرد.

بعد از فراغت از تحصيل و وارد شدن به زندگي اجتماعي، در گفتگوهاي محافل دوستانه اغلب او را به ياد مي‌آورديم. هرچه بيشتر مي‌گذشت تجربه‌هاي ما در قلمرو سياسي مُهر تأييد بر افكار او مي‌زد. بالاخره شد آنچه كه مي‌توانست نشود. امواج خروشان طوفان انقلاب خيلي زود همه ما را متواري كرد و حتي كساني كه در تصور خود دگرگوني اوضاع را مطلوب ارزيابي مي‌كردند يا جان باختند و يا به ساحل آوارگي پرتاب شدند.

باري، مأموريت يكهفته‌اي به كشور تركيه از طرف مؤسسه‌اي كه به بركت سوادك فني خود در آن كار مي‌كنم، توفيق ديدار غيرمترقبه استاد را به همراه داشت. فرصت بسيار ارزنده‌اي بود كه در اين سفر هوائي در كنار او باشم و به اعتبار صداقت و صراحتي كه در وي سراغ داشتم در خصوص كلاف سردرگم اوضاع ايران و پيامدهاي اجتماعي آن نظراتش را جويا شوم. ترتيبي دادم كه در هواپيما كنار استاد بنشينم و در تمام مدت سه ساعت پرواز، از استانبول تا پاريس، با وي به گفتگو پرداختم. درباره مسائل گذشته و حال ايران بحث شد، نظرياتش مثل هميشه جالب بود و از وسعت اطلاعات او در همه زمينه‌ها حكايت مي‌كرد. هنگام فرود هواپيما فكري به خاطرم رسيد، از استاد خواهش كردم موافقت كند نقطه‌نظرهاي او را كه علاوه بر تشريح واقعيتهاي وضع موجود، شامل راه حل نيز مي‌باشد بصورت مصاحبه‌اي تنظيم كرده و به اطلاع هموطنان خارج از كشور برسانم. اين نوشته محصول مصاحبه‌ايست كه دو هفته قبل با استاد بعمل آمده است و آن را جهت چاپ براي كيهان برون مرزي كه رسالتش براي نجات ايران از مهلكه‌اي كه گرفتار آن شده مورد ترديد نيست، ارسال مي‌دارم.

كيومرث حافظي سپتامبر 2004

استاد، مي‌دانم كه شما براي ديدار فرزندان و نوادگان خود كه در كشورهاي مختلف اقامت دارند ناچار به ايران رفت و آمد مي‌كنيد. بنابراين برخلاف ميل باطني خودم در اين مصاحبه كه امكان انتشارش هست، با كمال تأسف ناشناس خواهيد ماند.

 من در آستانه هشتاد سالگي هستم. متشكرم كه فكر چند صباح عمر بي‌دغدغه من هستيد. در ضمن گفته آن خردمند را بخاطر داشته باشيد كه عقيده داشت مهم نيست كه مي‌گويد بايد توجه كرد كه چه مي‌گويد. بقول سعدي پند نوشته بر ديوار را نيز بايد آموخت.

از انقلاب شروع كنم، آيا اين انقلاب يك ضرورت اجتماعي جامعه ايران در بستر تحولاتش بود كه با مشاركت قشرهاي مختلف مردم به ثمر رسيد؟

 انقلاب وقتي ضرورت پيدا مي‌كند كه جامعه در ركود قرار گيرد و در تحولات ساختاري خود با بن‌بست كامل مواجه شود. اين شرايط در ايران قبل از انقلاب وجود نداشت و كاملاً مشهود بود كه ايران در مسير پيشرفت حركت مي‌كند. بنابراين قبول پديده انقلاب به مفهوم كلاسيك و شناخته شده آن در مورد آنچه كه در ايران اتفاق افتاد، صحيح نيست.

پس به عقيده شما درباره اين پديده كه تار و پود جامعه ايران را دگرگون كرده است، چه اصطلاحي مي‌توان به كار برد؟

 همانطور كه گفتم انقلاب مشخصات خاص خود را دارد و هر دگرگوني لزوماً نمي‌تواند انقلاب باشد زيرا در اين ميان پروسه‌هاي ديگري مانند كودتا، فتنه، توطئه و غيره هم وجود دارند كه نظم اجتماعي مستقر را دگرگون مي‌كنند. مثلاً در تاريخ خود ما رويداد سوم اسفند 1299 كه منجر به برچيده شدن حكومت قاجاريه شد كودتا و حمله افاغنه به ايران كه انقراض صفويه را در پي داشت فتنه نام گرفته‌اند. از ديد من براي آنچه كه در سال 1357 در كشور ما رخ داد بايد اصطلاح توطئه را بكار برد.

با اين تعبير، مشاركت گسترده مردم در اين جريان و بقول شما توطئه را چگونه تفسير مي‌كنيد؟

 با مراجعه به تاريخ رويدادهاي جوامع بشري، كه در همه مقاطع تحولات اجتماعي، مردم در موضع پيرو قرار داشته‌اند و اين رهبران بوده‌اند كه پيروان را به دنبال خود كشانده‌اند. بي‌پرده بايد گفت كه در تكوين رويداد ايران ملايان رهبران مجازي توطئه و روشنفكران سياسي رهبران اصلي آن بوده‌اند كه بعد از وصول به هدف تدريجاً از صحنه سياسي كشور حذف شده‌اند.

مقصود شما از روشنفكران سياسي چيست. آيا روشنفكر غيرسياسي هم وجود دارد؟

 پرسش جالبي را كه تا كنون در جامعه ما به آن جواب داده نشده است مطرح مي‌كنيد. پاسخ من اين است كه در خصوص تحصيلكرده‌هاي كشورمان دو گروه را بايد از هم تفكيك كنيم:

گروه اول طيف وسيعي از تحصيلكردگان باتخصصهاي مختلف هستند كه من نام دانشوران را در معرفي آنها بكار مي‌برم. اين گروه افرادي هستند كه با دارا بودن صلاحيت و مهارت در قلمروهاي تخصصي خود كاملاً قادرند احتياجات جامعه را در همه زمينه‌ها مرتفع سازند. توضيح اينكه به اين گروه در كشورهاي پيشرفته نام تكنوكرات اطلاق مي‌شود كه اهرمهاي اصلي توسعه و پيشرفت اين جوامع را تشكيل مي‌دهند. از خصوصيات بارز اكثريت اين گروه، غيرسياسي بودن آنهاست بدين معني كه اگرچه در كليه مسائل جامعه خود با رعايت قواعد نظام دموكراسي نظرات خود را اعمال مي‌كنند ولي در كشمكشهاي جريانات سياسي روز كه دائماً در نوسان است دخالت مستقيم ندارند.

اما گروه دوم كه لزوماً هم از تحصيلكردگان سطوح بالا نيستند و در ميان آنها افرادي متعلق به ساير طبقات اجتماعي نيز يافت مي‌شوند و معمولاً داراي طبايع تند و ماجراجويانه هستند با افقهاي فكري متفاوت، مجموعاً روشنفكران سياسي را تشكيل مي‌دهند كه در لواي ايسمهاي گوناگون در همه صحنه‌ها حضور داشته و صداي آنها در كليه زير و بمهاي سياسي جامعه مربوطه شنيده مي‌شود.

به عقيده شما اين روشنفكران سياسي آيا بدون وجود زمينه‌هاي نامطلوب در جامعه صرفاً بخاطر پيروي از ايدئولوژيهائي كه مجذوب آن گرديده‌اند وارد عمل مي‌شوند؟

- چنانكه مطلعيد نيمه دوم قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم عصر فوران ايد‌ئولوژيهاي گوناگون در حيات جوامع غربي بوده است، و براي درمان بيماريهاي اين جوامع كه از فاصله طبقاتي و ساير عوارض قرون وسطائي رنج مي‌بردند، نسخه‌هاي رنگارنگي از طرف متفكران والامقام ارائه داده شد و در نتيجه روشنفكران سياسي جامعه با همان تعريفي كه در نامگذاري آنها بعمل آمد به طرف اين ايد‌ئولوژيها كشانده شده و دكترين آنها را كه در بسياري موارد متضاد يكديگر نيز بوده‌اند مبناي مبارزه با نظام مستقر كه او هم در باورهاي محافظه‌كارانه خود ايستادگي مي‌كرد، قرار دادند. در جوامع جهان سوم كه داغ عقب‌ماندگي را برچهره داشتند اين جريان به صورت حادتري به نمايش گذارده شد و روشنفكران سياسي كه پيشآهنگ و پرچمدار مبارزات اجتماعي گرديدند در حوزه عمل، موازين انقلابي را بدون توجه به شرايط جامعه و عواقب آن در دستور كار خود قرار دادند.

بدين ترتيب روشنفكران سياسي در چارچوب مسئوليت تاريخي خود اقدام كرده‌اند، حالا اگر برخي از اين انقلابات نتايج مطلوبي ببار نياوردند تقصير اين گروه چيست؟

- اشكال قضيه از آن ناشي مي‌شود كه نگاه اين روشنفكران سياسي مخصوصاً از نوع جهان سومي آن صرفاً متوجه مسئوليت آرماني بوده و در نتيجه بدون اعتنا به مسئوليت تاريخي اقدام مي‌نمايند و از آنجا كه مسئوليت تاريخي محاط در مسئوليت اجتماعيست، بنابراين اگر به علت برداشت غلط از مسئوليت تاريخي، جامعه به ورطه هولناكي كشانده شد نمي‌توان شانه‌ها را بالا انداخت و گفت ما به مسئوليت تاريخي خود عمل كرده‌ايم و اگر حاصل آن فاجعه‌آميز گرديده است، ما مقصر نيستيم.

به هرحال تركيب و همنوائي‌ اين دو گروه و بالاخره دنباله‌روي ساير طبقات اجتماعي از آنها چگونه انجام گرفت؟

 خيلي ساده! بدين ترتيب كه روشنفكران سياسي با توسل به ترفندهاي خاص مكتبي خود و انجام تبليغات گسترده عليه هرگونه اقدامات رژيم و منفي جلوه دادن همه گامهاي مثبت كه در جهت منافع ملي صورت مي‌گرفت، ابتدا گروه انبوه دانشوران را كه در محدوده كار و زندگي اجتماعي آنها بوده و با آنان تماس و حشر و نشر داشتند فريفتند و سپس با به جلو انداختن اين گروه كه از اعتبار و منزلت ستايش آميزي در جامعه برخوردار بودند قادر شدند طبقات مختلف مردم را وارد صحنه كرده و به دنبال ماجرا بكشانند.

در اين ميان نقش ملايان را چگونه تحليل مي‌كنيد؟

 از آنجا كه مباني فكري ملايان در تضاد با تجدد است بنابراين از ديرزمان پيوند استواري بين آنها و قشرهاي عقب افتاده اجتماع وجود دارد. حضور جوشان و خروشان اين امواج انساني با كميت قابل ملاحظه در كليه صحنه‌هاي توطئه كه فقط از شعارهاي يك رهبر راديكال مذهبي پيروي مي‌كردند در رهبران غيرمذهبي و حتي ضدمذهبي دسيسه، كه خمار قدرت بوده‌اند آنچنان نشئه و نشاط كاذبي به وجود آورد كه با عدول از داعيه‌هاي خود كه ساليان متمادي سنگ وفاداري از آن را به سينه مي‌زدند در مقابل اهداف ارباب عمائم تسليم بلاشرط شدند.

واقعاً شگفت آور است، روشنفكران ايران متعلق به هر گروه و دسته‌اي چون ماهيتاً ترقيخواه و متجدد هستند چگونه مرتكب اين اشتباه بزرگ تاريخي شده و در قرن نوآوري و پيشرفت در دام واپس‌ماندگي گرفتار آمدند؟

 بخاطر داشته باشيم در يكصد سال گذشته كشور ما آزمايشگاه تمام عيار فعل و انفعالات سياسي و اجتماعي بوده است و قبول كنيم كه ما روشنفكران، اعم از سياسي و غيرسياسي، در بسياري از مقاطع حساس تاريخي اين دوران مرتكب اشتباهات فاحشي شده‌ايم و اين مردم ايران بوده‌اند كه هميشه تاوان كج فكريهاي ما را پرداخته‌اند. به گمان من كتمان واقعيتها بي‌فايده است و مردم ايران كه دچار چنين سرنوشت شومي شده‌اند و مخصوصاً نسل جوان امروز كه در تلاش رهائي از اين بند است كاملاً حقيقت را دريافته‌اند و هر چند اعتراف به اين مطلب دردناك و افشاي آنچه كه بر سر وطن خود آورده‌ايم براي من كه خود را وابسته به طبقه روشنفكر مي‌دانم رنج‌آور است ولي با وجود دور بودن از ماجرا مسئوليت اشتباه تاريخي طبقه خود را مي‌پذيرم و هرگاه كه به بررسي و ارزيابي وقايع دوران تاريك اخير مي‌پردازم مقصر اصلي را در بيتي از شعر عقاب شاعر فرزانه ناصرخسرو مي‌يابم:

چون نيك نظر كرد پر خويش در آن ديد گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست

***

ديدگاه يك استاد قديمي دانشگاه مقيم ايران درباره بحران سياسي كشور (بخش پاياني)

درسي كه بايد از دوران خاتمي و جريان موسوم به اصلاح‌طلبي آموخت

آقاي كيومرث حافظي نويسندة مقاله، يا به‌عبارت ديگر مصاحبه، در بازگشت از سفر تركيه به پاريس، با استاد پيشين خود در دانشگاه پلي تكنيك تهران برخورد مي‌كند و از اين فرصت براي گفت و گو درباره مسائل منتهي به انقلاب و بحران سياسي كه انقلاب اسلامي به دنبال آورده است، سود مي‌جويد.

بخش دوم و پاياني اين گفتگو را در زير مي‌خوانيد.

 رياست جمهوري خاتمي و جريان اصلاح طلبان را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

 اتفاقاً وقايع اين دوران از نظر جامعه‌شناسي سياسي بسيار اهميت دارد. آقاي خاتمي در شرايطي به رياست جمهوري برگزيده شد كه بعد از جريان دادگاه واقعه ميكونوس برلن كه در دنبالة آن چند نفر از بالاترين مقامات هرم قدرت متهم به دخالت مستقيم گرديدند، افكار عمومي جهانيان عليه جمهوري اسلامي آنچنان برآشفته بود كه رهبران كشورهاي غربي در توجيه روابط اقتصادي سودآور خود با ايران با اشكال مواجه شدند. بنابراين آمدن يا آوردن آقاي خاتمي كه در تبليغات انتخاباتي و آغاز كار خويش پيروي از روشهاي متعادل را بشارت مي‌داد مورد استقبال حكومتهاي غربي قرار گرفت و چنانكه شاهد بوديم مطبوعات و رسانه‌هاي خبري غرب به حمايت قاطع از او برخاستند.

 اكنون كه موضوع روشن شده است بفرماييد مجموعاً اين جريان در روحيه مردم داخل كشور كه به هرحال خاتمي با رأي آنها انتخاب گرديد چه تأثيري داشته است؟

 در بررسي روحيات مردم در اين ماجرا كه منجر به اغفال آنها گرديد لازم است گفته شود كه رهبران جمهوري اسلامي در اين جريان حتي از نفرت مردم نسبت به خود بهره‌برداري نموده و شيادانه چنين وانمود كردند كه گويا خاتمي تافتة جدا بافته‌اي از آنهاست و مردم تحت فشار همه جانبه به تصور اينكه پي‌آمد اين رويداد مي‌تواند به‌اصطلاح فرج بعد از شدت باشد، به صحنه آمدند.

 جامعة ايران در مسير تحولاتش چه پندي از ماجراي خاتمي آموخته است؟

 بعد از اينكه طشت رسوائي خاتمي و مجلس به‌اصطلاح اصلاحات از بام افتاد تنها جنبة مثبت و به‌عقيدة من با ارزش اين رويداد آن است كه براي مردم و مخصوصاً جوانان ما كه بسياري از آنها توهمات را به‌جاي واقعيات گرفته بودند، ثابت گرديد كه رژيم ملايان استحاله‌ناپذير است و هر گونه كنكاش جهت پيرايش آن آهن سرد كوفتن است و در يك كلام از كوزه همان برون تراود كه دراوست.

 با اين ترتيب فكر مي‌كنيد كه جامعة ايران به بن‌بست رسيده است؟

 به‌هيچ وجه! چون جامعه در ذات خود تحول‌پذير است و هميشه راه حلهاي مساعدي براي خروج از بن‌بستهاي موسمي هر جامعه وجود دارد و تدبيرات مناسب همواره مي‌توانند راهگشا گردند.

 اين تدبيرات مناسب در شرايط كنوني ايران چه مي‌توانند باشند؟

 در اين خصوص من و بسياري از دوستان دانشگاهيم در ايران بسيار انديشيده‌ايم و با توجه به همه جوانب مسأله، اعم از داخلي و خارجي كه بر ما احاطة عيني دارند، راه حل مساعد و تدبير مناسب مي‌تواند آن باشد كه در آغاز كليه سازمانهاي سياسي و اجتماعي ايرانيان مقيم خارج كه در اكناف عالم پراكنده هستند با متوقف كردن مجادلات فكري بي ثمر گذشته نسبت به همديگر، روي يك پلاتفرم سياسي كه لااقل از جهت تاريخي مشروعيت داشته و با پشتوانه منطقي قابل ارائه به جهانيان و قدرتهاي حاكم دنياي امروز باشد، توافق حاصل كنند. انعكاس اين توافق نه فقط در دفن كردن يأسها و زنده كردن اميدهاي ملت ايران بسيار مؤثر است بلكه براي دست اندركاران سياست خارجي كه در رام كردن نظام ملايان درمانده‌اند و در كاوش جانشين قابل قبول هستند، مطلوب خواهد بود.

 لطفاً درباره اينپلاتفرم قابل ارائه، توضيحاتي بفرماييد

 طبيعي است كه هر پلاتفرم پيشنهادي در خلأ مشروعيت مفهومي نخواهد داشت. در ايران امروز تنها نهادي كه مي‌توان براي آن مشروعيت قائل شد همان نهاد مشروطيت است كه بر اساس ضوابط آن ملت، بيش از هفتاد سال تكاليف اجتماعي خويش را انجام داده است. بنابراين پلاتفرم قابل ارائه همان رجوع به قانون اساسي سال 1906 است كه برخاسته از يك انقلاب اصيل ملي بوده و در حافظة تاريخي مردم ايران همچنان پايدار مانده است.

 چنانكه مي‌دانيد يك ركن قانون اساسي مشروطيت، سلطنت است كه برخي از گروهها در خارج از كشور با آن مخالفند و به‌علاوه خود شاهزاده رضا پهلوي هم گفته است كه بعد از سقوط جمهوري اسلامي براي تعيين نوع حكومت يعني سلطنتي يا جمهوري بايد از مردم ايران همه‌پرسي به‌عمل آيد، با توجه به اين مطلب نظرتان چيست؟

 شايد اظهار نظر ايشان ناشي از فروتني و گذشت در اين آشفته‌بازار سياسي ايرانيان خارج از كشور در جهت يافتن راه حلي براي نجات ايران باشد. آنچه ما مي‌گوييم آن است كه پلاتفورم قابل ارائه بايد حتماً سابقه مشروعيت مردمي داشته باشد تا موجبات همبستگي ملي فراهم گرديده و بتوان آن را در مجامع بين‌المللي مطرح كرد.

 يعني شما با رفراندومي كه تقاضاي آن از ايران هم به‌گوش مي‌‌رسد، مخالفيد؟

 اين رفراندومي كه در ايران از آن صحبت مي‌شود با آن رفراندومي كه در خارج مورد بحث است تفاوت اساسي دارد. در ايران رفراندوم مورد تقاضا كه عمدتاً از طرف ياران مشفق قبلي و مطرودين فعلي نظام مطرح مي‌گردد مربوط به حذف ولايت فقيه و واگذاري اختيارات آن به شورائي است كه از همين قماش تشكيل خواهد گرديد و در حقيقت اين رفراندوم محصول خط فكري همان اصلاح طلبان ورشكسته است كه در صورت تحقق فرضي آن، آنسوي سكه حكومت ملايان تحت عنوان دموكراسي ديني كه در هاله‌اي از ابهام قرار دارد، استقرار خواهد يافت، در صورتي كه محتواي رفراندوم مورد بحث در خارج از كشور بر اساس جدايي كامل دين از حكومت يا لائيسيته قرار داشته و فقط در مورد قالب آن كه مربوط به نوع حكومت است اختلاف نظر وجود دارد.

 چرا شما با چنين رفراندومي كه جلوة دموكراتيك دارد، ‌مخالفت داريد؟

 من با توجه به شرايط فعلي جامعة ايران و اوضاع و احوال پر آشوب منطقه با برگذاري رفراندوم پس از سقوط جمهوري اسلامي مخالفم زيرا اين واژگوني به هر صورتي كه به‌عمل آيد، مدتها بي‌ثباتي معلول تنشهاي اجتماعي را به دنبال خواهد داشت. انجام رفراندوم در شرايط هيجانات ناشي از واكنشهاي طبيعي مردم در مقابله با حقارتي كه اين نظام ستمگر در طول بيش از يك ربع قرن در درون آنها انباشته است مخاطره‌آميز خواهد بود و چنين رفراندومي مي‌تواند تهديدي براي استقلال و تماميت ارضي ايران باشد.

 پس شما عقيده داريد كه حقوق طبيعي مردم در انتخاب سرنوشتشان ناديده گرفته شود؟

 من هرگز چنين عقيده‌اي نداشته و ندارم. نظر من منطبق با واقعيتهاي جامعة ايران امروز است. شايد به‌علت اقامت ممتد در خارج و دوري از وطن، شما و بسياري از هموطنان متوجه تحريكات مستمري نباشيد كه به‌وسيله دشمنان آن سوي مرزهاي ملي صورت مي‌گيرد و ايادي داخلي پنهان و آشكار آنها با توسل به ابزارهاي گوناگون تبليغاتي تحت عنوان ستم قومي در ميان اقوام ايراني كه ريشه در اين نياخاك دارند و از من و شما ايراني‌تر هستند، سم‌پاشي مي‌كنند. وحشت من از آن است كه در تنشهاي اجتناب‌ناپذير رفراندوم و صف‌بنديهاي متعارف موافق و مخالف، اين مسائل حاشيه‌اي در متن قرار گيرد و اين بار مرتكب اشتباهي شويم كه برخلاف ساير اشتباهات به‌عمل آمده بدون بازگشت خواهد بود.

 جواب آنها را كه مي‌گويند در رفراندوم 12 فروردين 1358 مردم ايران سلطنت را ملغي كرده‌اند چه مي‌دهيد؟

 به اين آقايان بايد گفت شما اگر آن رفراندوم را كه در اوج غوغا و هيجانات رواني ساخته و پرداخته شده به‌عمل آمد و موجب استقرار جمهوري اسلامي گرديد قبول داريد، پس دنبال چه هستيد؟ مگر اعتراض فعلي شما متوجه اين نظام كه سرزمين ما را به فلاكت و ادبار كشانده نيست و اگر غير اين است پس هدف اين هياهو چيست؟ چنانچه اصل مردود باشد فرعيات آن نيز باطل است.

 آيا قانون اساسي مشروطيت مي‌تواند پاسخگوي خواستهاي امروز مردم ايران باشد؟

 اولا اين قانون اساسي كه به‌همت زعماي صدر مشروطيت تدوين گرديد، هنوز هم يكي از مترقي‌ترين قوانين اساسي كشورهاي جهان معاصر است؛ ثانياً نخستين دغدغة بعد از فروپاشي نظام پر كردن خلائي است كه در نتيجه منسوخ گرديدن قانون اساسي جاري به‌وجود مي‌آيد. جانشين شدن فوري قانون اساسي مشروطيت كه در ابعاد ذهني مردم ايران رسوب داشته و نمايشگر آرمانهاي ملي و افتخارات ميهني است كاملا قادر خواهد بود كه ثبات و نظم اجتماعي را كه از آنها تشويش خاطر داريم برقرار كند.

 در تلاش جهت براندازي حكومت جمهوري اسلامي اين مسأله جنبة استراتژيك دارد يا فقط يك تاكتيك است؟

 همانطور كه توضيح دادم فعلا توسل به قانون اساسي مشروطيت به‌عنوان يك ضرورت حتمي بايد مورد توجه قرار گيرد و اين امر نه فقط از جهات داخلي كه تشريح گرديد، بلكه مشروعيت اين سند تاريخي شناخته شده از جنبه‌هاي خارجي نيز حائز اهميت فراوان است. در پاسخ به پرسش شما با بررسي همه‌جانبه اوضاع و احوال كشورمان و شرايط منطقه، به‌عقيده من و همه دوستان انديشمندم در ايران كه با آنها به‌مشورت نشسته‌ايم بدون چون و چرا، استراتژي مبارزه بايد صرفاً بر شالودة قانون اساسي مشروطيت استوار باشد. البته تاكتيكهاي آن متناسب با شرايط، اتخاذ خواهد گرديد.

 تا چه زماني تغييرات در اين قانون اساسي را كه محور مبارزه قرار مي‌دهيد، براي هماهنگ كردن آن با مقتضيات روز پيش‌بيني مي‌كنيد؟

 اين زمان بستگي به برقراري ثبات در جامعة ايران دارد و در شرايط مناسب و آزاد مي‌تواند ارادة ملي تجلي كند و با اتكاء به همين قانون اساسي مثلا مجلس مؤسساني تشكيل شود و تغييرات ضروري و راه تصويب آنها را مشخص نمايد.